چندروزی بیشتر به کریسمس نمانده بودوبابانوئل بدجوری سرماخورده بود.همانطور که میدانید سرماخوردگی باخودش تب هم به دنبال می آورد.بابانوئل آنقدر حالش بد بود که نمیتوانست ازجابلند شودوهمه ی نگرانی اش از این بود که شب کریسمس نتواند هدیه های مردم رابرایشان ببرد.پیرمرد خواب هابایک لیوان آویشن جوشانده بالای سرش آمد:«بلندشوپیرمرد.بلندشو اینو بخور بلکه بهترشی.من که میگم اصلا پاشو بریم دکتر»
بابا نوئل به سختی از جایش بلندشدوبا اوقات تلخی گفت:«بروبابا.یه حرفایی میزنی.من که اصلا مریض ...اهم اهم...» زد زیر سرفه.
لابه لای سرفه هایش به زور گفت:نمیدونم چرا هروقت میام این حرفو بزنم سرفه م میگیره.واقعا مسخره ست.ولی من که مریض ...»دوباره شروع به سرفه کرد.
پیرمرد خوابهاگفت:بس کن.همین روزاست که لقب آقای ضایه شوی شماره۱۲روبه تو بدن.بیا اینو بگیر وبخور.
بابانوئل همان طور که لیوان را از اومیگرفت پرسید:کی؟من؟
آخرش باهر زوری شده پیرمرد خوابها بابانوئل را به بیمارستان برد.تنها بیمارستانی که درقطب شمال بود.بابانوئل در طول راه فقط غر میزد:«بابامگه من نمیگم مریض...»
و وقتی به بیمارستان رسیدندهم غر زد:«آخه مگه من نمیگم حالم خوبه؟»
و وقتی منتظر مانده بودند تانوبتشان شودهم غر زد:«ببین پیرمرد،توانگار حالیت نمیشه وقتی بهت میگم مریض ...»سرفه امانش رابرید.پیرمرد خوابها اصلا جوابش رانمیداد.بجایش دستش راگرفت وگفت:«بلندشو.صدات کردند»
وارد اتاق دکتر شدند.دکتر که مردمتشخصی بودبادیدن آنها ازجایش بلندشد:به به.ببین کیا اینجان.بابانوئل وپیرمرد خوابها.خیلی خوش اومدین.
بابانوئل گفت:ولی باید بهتون بگم آقای دکتر،این پیرمرد بی خودی منو اورده اینجا.من که اصلا مریض ...»دوباره زد زیر سرفه.دکتر خندید:بله،کاملامشخصه.لطفابنشینید.
بابانوئل با بی میلی نشست.دکتر یک چوب بستنی برداشت:خب لطفابگید آااااا
بابانوئل اخم کرد:توروخدا.من مثلا بابانوئلم.این کارا چیه؟
_فقط بگید آاااا
_واقعا که مسخره بازیه!
دکتر گفت:خب.این فقط یه ویروسه.براتون دوتا آمپول ویک سرم ...
بابانوئل که در تمام مدتی که دکتر صحبت میکرد برای خودش غرغر میکرد ناگهان گفت:چیشد؟آمپول؟سرم؟نفهمیدم؟بیخیال بابا.خیر سرم بابانوئلم ها!
پیرمرد خوابها کم کم داشت کلافه میشد:بس میکنی یا نه؟یعنی بابانوئل نباید آمپول بزنه؟آقای دکتر ادامه بدید.
_بله.و۱۰_۲۰تا قرص ودارو می نویسم!
پیرمرد خوابها تشکر کرد:خیلی ممنون. بلندشو بریم بابانوئل.
وقتی به طرف داروخانه میرفتند بابانوئل همان طور غر زد:ببین پیرمرد،من واقعا حالم خوبه.نیازی به آمپول که نیست. بیا برگردیم خونه.
پیرمرد خوابها جواب داد:خجالت بکش.تومثلا بابانوئلی.از آمپول می ترسی؟
_حالا کی گفت می ترسم؟فقط دوست ندارم.
_بشین بابا.مگه نمیخوای تاروز کریسمس خوب شده باشی؟هان؟
وقتی به خانه برگشتند حال بابانوئل بهتر که نشده بود هیچ،بدتر هم شده بود. اوبدون آنکه پالتوی کلفتش را دربیاورد همان طور که روی مبل ولو شده بود گفت:معلومه دیگه.وقتی همزمان دوتا آمپول گنده به آدم میزنن..
وقبل از اینکه بتواند حرفش را تمام کند خوابش برده بود...
***
شب کریسمس بود. بابانوئل به قدری حالش بد بود که نمیتوانست ازجابلندشود ولی هوز اصرار داشت که مریض نیست.پیرمرد خوابها گفت:بگیر بخواب.گفتم که نمیتونی بری.کسی ازتو انتظار نداره امشب بری.
_پس کادو های مردم چی میشه؟
_خودم یه جانشین برات پیدا میکنم.
_امکان نداره!
_دیگه داری بی مزه می شی.میدونم کارتو چقدر دوست داری.ولی امسال حتما قسمتت نیست.
_اون کسی که قراره به جای من بره کارشو بلد نیست.
_خودتم وقتی تازه کاربودی مگه همین طورنبودی؟بعدشم،فکر کردی من میرم یه آدمو ازخیابون پیدا میکنم میگم بیاد جات؟اون کسی که درنظر دارم واقعا بهش اعتماد کامل دارم.
_ولی ....
_ولی بی ولی.من دیگه رفتم.با اجازه ت سورتمه روهم میبرم.
_چییییی؟سورتمه ی نازنین منو ببری بدی به یه نفر دیگهههههه.خدایا این چه بلایی بود...
پیرمرد خوابها کیسه اش راکه از آن صدای جرینگ جرینگ وجست وخیز ملایمی بلندشده بود برداشت وگفت:انقدر معطلم کردی که ستاره هام بیدارشدن.من رفتم دیگه.
وروبه کیسه گفت:آروم باشید.الان میریم.
...
ما را در سایت اÛx8c Ùx88اÛx8c ........ðx9fx92x94ðx9fx92x94ðx9fx92x94ðx9fx92x94ðx9fx98xadðx9fx98xadðx9fx98xad دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 101